شیفته طبیعت
طبیعت از دید یک عاشق طبیعت 

تیرکمان1

سلام بر دوستان عزیز، خوشحالم که تعدادی از دوستانی که مدتی خبری ازشان نبود دوباره به ما سر زدند.

شاید مطلبی که امروز می خواهم بنویسم برای بعضی ها مسخره یا خنده دار به نظر برسد. اما تیرکمان یکی از اولین وسایلی است که بشر اختراع نمود و در راه پیشرفت خود به کار گرفت.

قبلا بشر کمان را به کار برد. دقت و قدرت و برد کمان برای شکار و پیکار خیلی خوب بود .

بعدها فلاخن و بعدها منجنیق به کار گرفته شد. سابقه منجنیق به زمان نمرود می رسد که حضرت ابراهیم (ع) را با منجنیق به داخل آتش پرتاب کرد.

اما کمان یک مشکل اساسی دارد. کمان به قدرت بازوهایش وابسته است و میدان کار با کمان باید وسیع باشد. بازوها اجازه استفاده از آن را در جای بسته غیرممکن می کنند. البته وسیله پرتاب زوبین هم ساخته شد ولی هنوز یک مشکل اساسی سر راه بود. بله، ساخت خود کمان و حمل آن و بخصوص ساخت تیر مشکل و پرهزینه است. اما تیرکمان؛ هرچند که تیرکمان به نسبت کمان قدرت کمتری دارد و برای شکارهای کوچک کاربرد دارد ولی تیر آن ریگ است که تقریبا در همه جا فراوان است. در جیب جا می شود پس حمل آن آسان است. میدان وسیع هم نیاز ندارد. فاصله دو پرتاب تیر هم کوتاهتر است.

تیرکمان در گذشته بسیار رایج بود. از این وسیله برای دفع آفت،ورزش و شکار پرندگان و جانوران کوچک استفاده می شد. هنوز هم بطور محدود استفاده می شود. این وسیله یکی از وسایل اولیه جعبه کمک های اولیه گروههای امداد و نجات به شمار می رود. یک فرد گرفتار شده در هر جا که باشد می تواند با این وسیله از خود دفاع کند یا غذا تهیه نموده و جان خود را نجات دهد.

تیرکمان وسیله ای بسیار ساده است. استفاده از آن هم جز کمی تمرین تخصص خاصی نیاز ندارد.

گاهی کودکانی دیده می شوند که در کاربرد این وسیله به چنان مهارتی رسیده اند که برای مبتدیان غیرقابل تصور است. با صرفنظر از دید منفی عامیانه در مورد این وسیله ؛ این وسیله بسیار مفید و جالب است.

تیر کمان سه قسمت اصلی دارد:

1- دوشاخه   2-کفه    3- کش ها(نوارهای لاستیکی ارتجاعی که برای سادگی کش خوانده می شوند)

دوشاخه: این قسمت بدنه را تشکیل می دهد و جایگاه و تکیه گاه کش ها محسوب می شود. دوشاخه معمولا از جنس چوب است و بهترین نوع آن دوشاخه هایی هستند که از شاخه درخت ساخته می شوند. اما مهم جنس دوشاخه نیست و بیشتر شکل و حالت آن مهم است. دوشاخه از مفتول ضخیم  یا میلگردهای باریک هم ساخته می شود که شبیه به یک  U  دسته دار ساخته می شوند. البته دوشاخه های آماده از جنس پلاستیک نیز ساخته می شوند که بنده در داخل کشور ندیده ام .

دوشاخه باید خوب در دست جا بگیرد و بازوهایش مساوی باشد و انحنا هردو یکسان باشد. بهترین و زیباترین دوشاخه ها در بین افراد اهل فن به سینه کفتری مشهورند.

کفه: این قسمت محل قرار گرفتن تیر یا همان سنگ می باشد و بهترین نوع آن از جنس چرم محکم و نرم می باشد. چرم نازک کفش برای ساخت آن مناسب می باشد. کفه خوب نباید حالت کششی داشته باشد. داخل آن باید صاف باشد تا باعث انحراف تیر نشود و سطح بیرونی زبر باشد تا از دست لیز نخورد. کفه باید به شکل یک بیضی کشیده برش داده شود و سوراخ های مخصوص وصل کش ها باید قرینه و در امتداد قطر بزرگ بیضی ایجاد شوند. کفه نباید لیز باشد. نباید خشک و سفت باشد و باید سنگ داخل آن خوب در دست حس شود. کفه نباید سنگین باشد تا باعث برخورد تیر به نزدیک شود.

کش ها: دو نوار لاستیکی که خاصیت ارتجاعی دارند یعنی اگر کشیده شوند و رها شوند با شدت جمع می شوند. معمولا این نوار ها از تیوب دوچرخه یا متور سواری وتوپ فوتبال برش داده شده و ساخته می شوند ؛ البته به شکل آماده نیز ساخته می شوند که به ندرت دیده می شود.

هرچه خاصیت ارتجاعی بیشتر باشد اثربخش تر است و نتیجه بهتری دارد. قویترین و سریع ترین کش هایی که من امتحان نموده ام سوند های پزشکی و لایه های دستکش لاستیکی کار بوده اند. البته زمانی که کش ها مانند سوند حالت غضروفی داشته باشند و حالت ایستادگی خود را حفظ کنند ، تیر منحرف شده و دقت پایین می اید اما قدرت و ضربه زیادی دارند تا حدی که با این تیرکمانها می توان کلاغ را از پا درآورد.

زمانی که کشها خیلی نرم و سریع باشند مانند کش دستکش های کار ، سرعت و نرمی زیاد باعث ضربه خوردن به دست می شود. اگر کشها خیلی نرم باشند می توان در هر طرف از چند رشته مساوی استفاده نمود تا هم قدرت بیشتر شود و هم انحراف کمتر شود.

کشها نقش بازوهای تیرکمان را دارند و نیروی ارتجاعی آنها سبب پرتاب تیر می شود. کشها در دو طرف باید کاملا قرینه و هم اندازه تنظیم شوند. باید هردو از یک جنس و از نظر قدرت کشش و سفتی کشش مشابه باشند. عدم رعایت این نکات باعث می شود که تیر به یک سو منحرف شود.

بهترین اندازه برای کشها بستگی به اندازه دست شخص دارد. کشها نباید خیلی کوتاه باشند زیرا نشانه گیری را دشوار می کنند. کشهای خیلی بلند نیز باعث می شوند که تیر به حالت منحنی پرتاب شده و دقت نداشته باشد. بهترین اندازه برای هر شخص به اندازه از کف دست تا مفصل آرنج می باشد که برای یک بزرگ سال متوسط حدود 35 تا40 سانتیمتر می باشد.

کشها نباید آنقدر نرم باشند که بیش از حد کشیده شوند . باید در لحظه پرتاب تیر سفتی کشش را حس کنیم. کش ها اگر نوارهای به ضخامت یک سانتیمتر باشند بهتر جواب می دهند. مقطع دایره ای به دلیل خاصیت ایستادگی که ایجاد می کند در مسیر تیر انحراف ایجاد می کند.

کشها را نباید در معرض آب و تابش نور خورشید قرار داد زیرا زود از بین می روند.

ساخت: دو نوار لاستیکی (کش ها ) را یک سانتیمتر روی نوک دوشاخه خم نموده و سفت می کشیم بعد با یک نخ یا یک دور کش می بندیم بعد کش را عمود بر دوشاخه بالا آورده و زیر آن را یک دور کش می بندیم. برای بعدی هم همین کار را انجام می دهیم. باید دقت شود فاصله قرار گیری کشها بر دوشاخه برابر یکدیگر باشد و پایین و بالا نداشته باشد.

بعد کفه را آماده می کنیم. سر کشها را از داخل سوراخ رد نموده و از داخل به بیرون خم نموده می کشیم و با یک نخ محکم می بندیم. قبل از بستن دومین کش به کفه باید یک کار ضروری صورت گیرد که تنظیم اندازه کشها است. باید دقیقا کشهای دو طرف برابر باشند. خوب حالا تیر کمان شما آماده است. پس ضروری است که به نکات زیر توجه کنید.

1-    تیرکمان یک سلاح است و شوخی بردار نیست. سنگ می تواند به بدن و اجسام آسیب جدی برساند. مهمترین خطر آن برخورد به چشم است که ممکن است منجر به کور شدن شخص گردد.

2-    در جاهای بسته مانند شهر که احتمال برخورد به اشخاص و شیشه های پنجره وجود دارد از این وسیله استفاده نکنید. برد وسیله زیاد است و دقت قطعی ندارد و هر لحظه امکان انحراف تیر وجود دارد.

3-    اکیدا با هیچ سلاحی به سمت افراد شلیک نکنید و حتی نشانه نروید چون اشتباه بسیار گران و دردناک تمام می شود.

4-    به سوی جانوری که قصد شکارش را ندارید پرتاب نکنید زیرا برخورد تیر تیرکمان آسیب جدی می رساند و در برخورد اگر منجر به مرگ نشود منجر به آسیب داخلی شدید یا شکستگی می شود.

5-    مواظب باشید. این وسیله را به عنوان یک ابزار به کار بگیرید و منجر به آزار نشوید.

این وسیله را در کوله خود داشته باشید و با آن تمرین کافی کنید تا خطایتان کم و دقتتان بالا رود. تمرین و نشانه گیری با این وسیله بسیار مرفه و ارزان است .

من در گذشته با این وسیله بسیار تمرین می نمودم و در بکارگیری آن بسیار مهارت داشتم. آفات زیادی را با آن کنترل نموده و پرندگان کوچک را صید می کردم. البته به چیزهایی که نباید ، شلیک نمی کردم. هدف هایم را بیشتر گنجشک ها تشکیل می دادند که یک آفت نیز محسوب می شوند. گاهی موش ها و موش های صحرایی را شکار می کردم گاهی کلاغ و زاغی شکار می کردم . بیشتر به اهداف بی جان تیراندازی می کردیم. یک قوطی کبریت را نشانه می گرفتیم یا چیزی را با نخ آویزان می کردیم و در حال حرکت به آن تیرندازی می کردیم. خیلی لذت بخش بود و در کنترل حواس و بالا بردن دقت بسیار نقش داشت. بعد از تمرین زیاد دیگر برای تیراندازی به نشانه گیری نیاز ندارید و خودبه خود برحسب عادت نشانه را می توانید بزنید. این وسیله دستگاه نشانه روی خاصی ندارد و دقت و مهارت در اثر تمرین و استعداد شخص حاصل می گردد. من شخصا به اندازه ای دقیق شده بودم که قوطی کبریت را در هوا می زدم و گاهی گنجشکها را در حال پرواز شکار می کردم. یک بار یک زرده پره را که در فاصله خارج از تیررس بود با یک پرتاب منحنی به سمت بالا و با فرود سنگ روی سرش شکار نمودم که کار ساده ای نیست.

 بسیاری از دوستانی که این مطالب را می خوانند تجربه این کار را دارند. امیدوارم اگر این نوشته ها باعث شد کسی تیرکمان بدست بگیرد به توصیه ها توجه نموده و از داشتن این وسیله لذت سالم ببرد. منتظر نظرات شما عزیزان هستم.

درپناه خدا باشید

شیفته طبیعت

تیرکمان 2

[ سه شنبه 1386/11/30 ] [ 0:23 ] [ ع-آقا ]

 

خاطره گرفتن بلدرچین

بلدرچین

سلام دوستان عزیز

قبل از نوشتن مطلب جدید نکاتی را باید به تعدادی از دوستان متذکر شوم.

دوست عزیز با نام آقا"وحید" خوشحال می شوم اگر شما را بیشتر بشناسم . یا نظرات قبلی را ،که ازشما این درخواست را مطرح نمودم نخوانده اید یا تمایل ندارید. اگر این مطلب را خواندید جواب بدهید. دوست عزیز  با نام "key- berim" مدتی است از شما بی خبرم خوشحال می شوم اگر خبری از شما ببینم. میلتان را هم چک ننموده اید. دوست عزیز با نام آقا"محمد" مدت زیادی است که سر نزده اید و وبلاگتان هم بروز نشده. خوشحال می شوم اگر خبری از شما ببینم. دوست عزیز  با نام"mtnmt" نظراتتان شبیه پیام کوتاه است و ردی هم برجای نمی گذارید به هرحال خوش آمدید.دوستان دیگری هم که به این مکان تشریف می آورند مد نظر من هستند اما از آنجا که این عزیزان آدرس وبلاگ ندارند(یا آدرس نمی دهند) حس کنجکاوی مرا برانگیخته اند دوست عزیزی هم که عکس کبک و قرقاول را پیشنهاد نمود ،چشم وقتی در موردشان مطلب نوشتم عکس هم قرار می دهم. سایر دوستان ، از اینکه به ما سر می زنید خرسندیم و سعی می کنیم حضور شما را با مطالبی که درخور شما باشد پاسخ گوییم. منتظر نظرات سازنده و دلگرم کننده شما هستیم.

مطلب قبلی نظر یک مخالف شکارچیان را به خود جلب نموده بود و نظر خود را بیان نموده بود. شکارچی را نیز جنایتکار نامیده بود. به هر حال ما از این خواننده محترم ممنونیم که اظهار نظر فرمودند.

برویم سر اصل مطلب:

در حدود ده دوازده سال پیش بود. آن موقع هنوز در منطقه ما مردم به ایجاد باغ روی نیاورده بودند. در مزارع خود گندم و جو کشت می کردند. مردم اکثرا گاو و گوسفند نگهداری می کردند و تولید کاه و علوفه یکی از دلایل کشت گندم بود. دلیل دیگر این بود که کشاورزی هنوز سنتی بود و مکانیزه نشده بود و هرکس سعی داشت نان تولید کند. کم کم سود بیشتر هدف شد. مردم زحمت زیادی نمی خواستند. دام ها را فروختند و گندم زارها را به نهالستان گردو تبدیل نمودند. در این گندمزارها و سایه درختان حاشیه آنها جانوران ،حشرات و پرندگان مختلفی دیده می شد.

من در کودکی تیرکمان باز خوبی بودم. در اندک مهلت بیکاری مرتب با تیرکمان به هرسو به دنبال پرنده های کوچک بودم. انواع مختلف گنجشک و زرده پره های مختلف در تابستان و هنگام برداشت گندم فراوان بود. من در گندمزار به دنبال کاکلی ها و بلدرچین ها وقت زیادی صرف می نمودم ولی موفقیتی حاصل نمی شد. استتار بلدرچین بی نظیر است. معمولا دیده نمی شود تا اینکه به نزدیکش می روی بعد ناگهان با صدا بلند می شود و دلت فرو می ریزد. در بهار آواز سر می دهد ولی هرچه می گردی اثری از خودش نیست. دیدن بلدرچین از نزدیک و دسترسی به آن برایم شده بود یک آرزو. مهارتم هم آنقدر زیاد نشده بود که با تیرکمان در هوا بلدرچین بزنم. همه نوع پرنده های کوچک را مغلوب نموده بودم ولی این یکی تفاوت داشت. چیزی را که نتوانی ببینی چطور می خواهی مغلوب کنی؟!! آن روزها هنوز کلاغ و شغال زیاد نشده بود. بلدرچین ها بعد از برداشت گندم ها به سایه درختان بالای دره ها می رفتند. در باغ خودمان بلدرچین دیدم. داخل علف های هرز بلند. تازه فهمیدم که بیرون گندمزار هم می شود بلدرچین دید. یکروز یکی از اقوام با تفنگ شکاری به باغمان آمد. داخل زمینها یک بلدرچین بدشانس جلومان سبز شد . کم پیش می آید که بلدرچین روی زمین لخت جلو کسی ظاهر شود. او هم به خیال اینکه کبک دیده نشانه گرفت. ما به بلدرچین "بدبده" می گوییم. گفتم کبک نیست !نزن. ولی ماشه راکشید و پرنده نقش زمین شد.

ناراحت شدم . نباید می زد. آخر یک بلدرچین را با یک تفنگ شکاری بزنی که صفایی ندارد؛ مگر چقدر از گنجشک بزرگتر است.

اما بالاخره بلدرچین را دیدم. از نزدیک. خیلی زیبا بود. زمینه قهوه ای و سماغی و زیر بدن زرد به همراه لکه های سیاه باریک با ترکیبی خارق العاده که تنها دستان خالق صورتگر طبیعت قادر به نقش آن است. باز هم بلدرچین می دیدم. دیگر دوست نداشتم بلدرچین شکار شده ببینم. دیگر می خواستم بلدرچین زنده بگیرم. خیلی فکر می کردم. تجربه زیادی نداشتم . کسی هم نبود که بهتر از خودم بلد باشد و عقلش برسد. ترفندهای مختلفی بکاربردم ولی این پرنده باهوش را نمی شد گرفت.

ساختار تله مخصوص صید سهره توجهم را جلب کرد. اما تله سهره کوچک است و بلند. در هم روی زمین است و پرنده روی آن نمی رود. با همین افکار یک روز یک قفس چهارگوش کهنه را آوردم و یکی از دیواره ها را جدا نمودم. بعد با سیم آنرا به حالت باز شو سر جایش بستم. از یک لاستیک فرسوده اتومبیل سیمهای فنریش را در آوردم و فنر درست کردم، بعد هم به حالت تله سهره یک تله خیلی بزرگ درست کردم. با این تله گنجشک زیاد می گرفتم اما گنجشک کجا و آن مرغ زیرک کجا!!دیگر بی صبرانه منتظر امتحان دام خود بودم. فکر اینکه آیا پرنده به دام نزدیک می شود یا می ترسد ذهنم را به خود مشغول می کرد. بالاخره تله را به باغ بردم. در قسمتی که پرنده دیده می شد یک کرت پر از علف بلند بود . دانه علفها روی زمین ریخته بود. من قفس را داخل علفها گذاشتم. علف های زیر در را کندم تا در بتواند باز شود. مشتی گندم داخل قفس ریختم  و مقداری علف روی قفس گذاشتم به نحوی که جلوی فنر آزاد بود. یک روز گذشت و فردا من به سرکشی قفس رفتم. قفس خالی بود . در بازبود ولی گندمی داخل آن نبود. گفتم شاید پرنده از روی سیم رد شده و پایش به آن نخورده ، پس با چند مفتول نازک سراسر کف قفس را پوشش دادم ومفتولها را به سیم تله بستم.

فردا باز همین وضع تکرار شد. برایم عجیب بود. قفس را مدتی زیر نظر گرفتم و متوجه شدم که کار کار مورچه های سیاه دانه بر است. مورچه ها بدون اینکه دام ببندد دانه را برمی چیدند.

دانه های علف را امتحان کردم و اینبار چند نوع دانه را داخل کردم. گفتم بالاخره پرنده از یکی خوشش می آید. روی در قفس را هم با تکه های علف پوشاندم. رنگ قفس سبز بود و این به نفع من بود. مرتب به دام سر می زدم. اما شکست داشت برایم عادی می شد. چندبار هم قفس بسته بود ولی خالی. گفتم شاید قدرتش زیاد است و در را باز می کند. یکی از سیمها را طوری قلاب کردم که با بسته شدن در قفل می شد. عاقبت یک روز صبح تابستان به باغ رفتیم. من طبق معمول اولین کارم سر زدن به تله بود. متوجه جنبشی شدم. نزدیکتر که رفتم دیدم بالاخره موفق شدم. بله من یک بلدرچین زیرک را به دام کشیده بودم. برایم از فتح چین هم با ارزش تر بود. بلدرچین هم که دیگر پنهان شدن برایش فایده نداشت خودش را به درو دیوار قفس می کوبید. خیلی موفقیت دلچسبی بود. گروهی رفیق بودیم همه اینکاره ولی دستشان هرگز به بلدرچین نرسیده بود. من اولینشان بودم. پرنده را به همه نشان دادم. دوستانم هم که خودشان را در این موفقیت سهیم می دانستند خیلی خوشحال بودند. انگار یک بوفالو شکار کرده بودیم. برای ما که چندتا نوجوان بازیگوش بودیم خیلی جالب بود که با فکر و قدرت ذهن خود یک کار جدید و دشوار انجام دهیم.

بعدها دیدم چندان کار بزرگی هم نبوده است. بلدرچین را توی رستوران هم می شود پیدا نمود.!!!

در یک مستند دیدم که یک شکارچی با پهن کردن تور در گندمزارهای کرج و تقلید صدای پرنده ماده با وسیله جقجقه مانندی به نام تیبچه پرنده نر را به داخل تور می کشاند و صید می کرد. در کلیپهای شکارخارجی دیدم که با استفاده از سگهای پوینتر پرنده را پیدا می کنند و با تفنگ شکار می کنند. در یک فیلم صید این پرنده را با استفاده از قوش دیدم. تابستان امسال نیز با برادرم داخل باغ یک بلدرچین را با تور ماهیگیری گرفتیم. چند عکس از آن گرفتیم و بعد از بررسی ، فردا دوباره در باغمان رهایش کردیم.اما از همه مهمتر دیده نشدن این پرنده زیبا را در سالهای اخیر دیده ام.این پرنده در منطقه ما کمیاب شده است. دلیل اصلی تغییر تدریجی اقلیم است اما شغال و کلاغ و زاغی بی تاثیر نیستند. مستقیم و غیرمستقیم مسئول کمیاب شدن این پرنده انسان است. به امید اینکه روزی بیدار شویم که دیر نشده باشد.

در پناه حق باشید.

شیفته طبیعت

[ یکشنبه 1386/11/28 ] [ 3:8 ] [ ع-آقا ]

 

امید شکارچی

سلام

امروز قصد دارم به انتظار دوستان پایان داده و مطلب جدید بنویسم. هرچند مطالب من در مقابل دوستان خواننده بسیار ناقابل است.

قدیم ها که هنوز تفنگ گلوله زنی و اسلحه جنگی نیفتاده بود دست مردم ، هنوز اعتقاد مردم ضعیف نشده بود که در بهار حیوانات را با بچه هایشان شکار کنند و....

بله از سی چهل سال پیش می گویم. در آن روزگار منطقه ما از نظر تنوع حیات وحش بسیار غنی بوده.

ما که ندیدیم اما می گویند گله های کل و بز و قوچ و میش در این کوهها بسیار بوده، کبک و تیهو را که محلی ها زمستان با دست می گرفته اند. گله های گراز را شب ها از مزارع فراری می داده اند. دال سر لاشه ها می آمده. خرس به چوپان ها حمله می کرده .

پلنگ و گربه وشق در کوهها می دیده اند و ...

امروز جز تعداد کمی کبک و تیهو شکار دیگری وجود ندارد. اما به هر سو بنگری کلاغ دیده می شود. شغال دیده می شود....

آن قدیم ها بعضی اتفاقها می شد یک داستان و می ماند. اکنون قصد دارم یکی از این وقایع را نقل کنم.

در یک روز سرد زمستانی زمانی که برف سنگین روی زمین را پوشانده بود دو شکارچی با تفنگ سرپر قدیمی خود راه افتادند تا به کوه بروند،شاید روزیشان را بیابند.

برف خیلی سنگین بود. چرم ها را به پا بستند. و صبح زود حرکت کردند. سگشان را هم به دنبال بردند. خیلی راه پیمودند. از دره ها گذشتند و از شیبهای تند بالا رفتند. هیکل ورزیده ای داشتند.

امکاناتشان کم بود . تفنگشان سرپری قدیمی بود. سگشان سگ گله و آذوقه شان نان خشک جو.

اما امید داشتند. پی روزی بودند. در ستیغ کوه برف گرفته رد پایی یافتند .

رد را دنبال کردند. سگ شکاری نداشتند که بوی شکار را دنبال کند. دوربین هم نداشتند که کوه را جارو کنند.

پای صخره ای متوجه شدند که یک کل بزرگ به آنها خیره شده. نفسها در سینه حبس شد. صدای تپش قلب ها را می شد در میان تلاطم کولاک شنید.

باید صخره ها را دور می زدند. کل آنها را دیده بود. تفنگشان هم بردی نداشت. برنو نبود که از 400 متری شلیک کنند. باید مانند یک ببر در خفا به شکار نزدیک می شدند. شکارچی همراه را تنها گذاشت و از ترس اینکه شکار فرار نکند خود به تنهایی از پشت صخره ها به طرف کل رفت.

لحظه ها بشدت نفس گیر بود. کلی راه رفته بود ، برف عمیق بود و نرم. گاه تا کمر فرو می رفت.

صدای خرد شدن برف در زیر پایش او را عصبانی می کرد. شاید اگر زمین خشک بود می توانست تا یک قدمی شکار برود، آخر در این کار بسیار مهارت داشت.

تا پشت آخرین صخره ها پیش رفت ولی کل جابجا شده بود. کل به تیر رس رسید خواست او را نشانه رود اما ناگهان کل متوجه او شد. فرار کرد اما شکارچی چاره ای جز شلیک نداشت. با تمام مهارتی که داشت کل را نشانه گرفت. همه چیز به این تیر بستگی داشت. اگر خطا می کرد شکار از دست می رفت، آخر نمی شد تفنگ سرپر را دوباره پرکرد و به شکار رسید.

چاره ای نبود. در یک لحظه تصمیم گرفت ماشه را بفشارد. شلیک کرد. آه کل هنوز داشت می دوید، داشت نا امید می شد. در برفها به سختی حرکت می کرد. گاه تاسینه در برف فرو می رفت.

خود را به رد شکار رساند. بله شکار را زده بود. خون سرخ برفها را رنگین کرده بود.

با شوق به دنبال او روان شد. خیلی خسته بود .قلبش به شدت می زد. باید زودتر خودش را به شکار می رساند. شکار دیر یا زود از پا می افتاد. دیگر داشت غروب می شد. دودل بود. برود یا بگذرد. مگر می شد دست خالی برگردد؟ دیگر داشت تاریک می شد ، خیلی طول کشید. دیگر توانی نداشت. پایین دره آخر ردپا تمام شده بود. آری زخم تیر و عمق برف شکار را از پا انداخته بود. شکارچی را هم.

 دیگر توان حرکت نداشت. امید او را جلو می برد. به زحمت خود را به شکار نزدیک می کرد. با تمام قوتش خود را از برف بیرون می کشید.

همراهش هنوز نرسیده بود. خود را به شکار رساند اما احساس می کرد دیگر توانی برایش باقی نمانده. همه اش پشت سر را نگاه می کرد. منتظر بود اثری از رفیقش ببیند. بله او اگر ردپا را دنبال می کرد باید تا الان می رسید.

بالاخره پس از دقایقی رفیقش آمد. برای او هم توانی باقی نمانده بود. شکارچی گفت فلانی دیگر بریدم. توانی برایم نمانده. بعدهم مقداری نان خواست، اما وقتی نان را به دهان برد خون از دهانش بیرون ریخت. او واقعا بریده بود. دیگر توانی نداشت. شکار را گرفت اما به قیمت جان شکارچی.

همراهش نیز هیچ کاری از دستش بر نمی آمد. او را در پناه سنگی قرار داد. چند لحظه ای به هم نگاه کردند. همراهش نمی توانست او را حمل کند. در ان برف عمیق و با آن انرژی که از دست داده بود حمل او برایش غیر ممکن بود. شکارچی جان سپرد و همراه برای گرفتن کمک به شهر برگشت.

ندانست آن راه طولانی را چطور برگشت. فکر اینکه چگونه این خبر را به خانواده چشم براه شکارچی بدهد برایش از مرگ هم بدتر بود اما چاره ای نبود. کار دیگری از دستش بر نمی آمد.

صبح روز بعد چند نفر خود را به محل رساندند. جسد شکارچی آنجا بود. سگ باوفایش تا صبح از بالای سرش تکان نخورده بود.

این واقعه دیگر در ذهن ها نقش بسته است. هر وقت زمستان کسی می خواهد به شکار برود واقعه را برایش یادآوری می کنند. چشم کل را شوم می دانند و می گویند هرکس کل شکار کند جوانمرگ می شود.

البته خرافات است. ولی کاش در کوهها کلی پیدا می شد تا شکارش نکنیم. دیگر کل هم شده است یک خاطره.

دوستان عزیز اگر غمگین شدید ببخشید و اگر لذت بردید گوارای وجودتان.

لطفا ما را با نظراتتان دلگرم نمایید.

دوستانی هم که وبلاگ دارند لطفا از خاطرات خود یا دیگران نقل کنند. خاطرات شکار لذتی کمتر از شکار ندارد.

در امان خدا باشید یا حق.

کل:بزکوهی نر

وشق: گربه وحشی

دال:لاشخور

کل

[ چهارشنبه 1386/11/24 ] [ 10:20 ] [ ع-آقا ]

 

تنوع حیات وحش در کنار جاده ها

سلام بر تمام عزیزان اهل طبیعت

از اینکه مدتی منتظر شدید ببخشید.

بله درست متوجه شدید . اکنون قصد دارم از لب جاده ها بگویم.

شاید اکثر شما با این صحنه ها برخورد داشته اید. "از جاده دارید عبور می کنید می بینید یک چیزی که کرک هم دارد روی آسفالت له شده است و به اصطلاح شده است عین کتاب یا اینکه خوش شانس بوده و افتاده کنار جاده و شده سفره کلاغها"

بله این صحنه اسف بار در کنار جاده های ما کم نیست . خصوصا این روزها که فشار سرما و گرسنگی این جسارت را به حیوانات مختلف خصوصا شب گردها داده است که به حاشیه شهرها و جاده ها بیایند و ترس از انسان را فراموش کنند.

اما ما آنقدرها هم که فکر می کنیم مهربان نیستیم.

با نهایت تاسف بسیاری افراد اگر پشت فرمان خرگوشی را در وسط جاده ببینند به جای ترمز گاز را فشار می دهند ، حتی دنبالش تا خاکی هم می روند.!!!!

بعضی راننده های ماشین سنگین(البته به بقیه جز این بعضی بر نخورد) هر حیوانی را که جلویشان بیاید له می کنند. تیر آهن سپرشان که خراب نمی شود تازه به زحمتش نمی ارزد که ترمز کنند.!!

من شخصا بیشترین تنوع گوشتخوارانی مانند شغال ، روباه ، سگ و گربه ،گرگ وکفتار و... را در لب جاده ها دیده ام و می بینم.

سه روز پیش از یکی از دانشگاههای محل کارم به شهرمان برمی گشتم. کنار یک روستای لب جاده عده ای از روستایی ها را دیدیم که دور چیزی حلقه زده بودند. دیدم یک حیوان است.

پیاده شدم. دیدم یک کفتار راه راه است. این حیوان جثه ای بزرگتر از گرگ دارد و در منطقه ما کمیاب است. من که بار اولم بود که چنین حیوان زیبایی را می دیدم. مثل کفتارهای آفریقایی زشت نبود.موذی هم نبود. اینهم به لطف ماشین سنگینی بود که شب گذشته شکارش کرده بود آنهم بدون تلف کردن گلوله و پول مجوز!!! بعد همه می گویند شککککارچچچچی جانورررران را می ککککشد.

آیا انصاف است؟؟؟

کفتار را به پایه یک تابلو راهنمایی رانندگی بسته بودند. من تعجب کردم که کفتاری با آن هیبت را چطور بسته اند  خواستم با اداره حفاظت از محیط زیست تماس بگیرم ولی وقتی جلو رفتم دیدم بیچاره  مرده است و لاشه را به پایه تابلو بسته اند. چون فایده ای نداشت منصرف شدم.

من تا کنون حیوانات بسیاری را دیده ام که با این وضع اسف بار در کنار جاده ها تلف شده اند.

یکی از بزرگترین گرگهایی که تاکنون دیده ام کنار جاده افتاده بود. لاشه جانورانی مانند شغال ،

روباه، سگ ،گربه، گراز، خرگوش ، کفتار ، جوجه تیغی، موش، مار، کبک ، کلاغ،بلبل،گنجشک و غیره را تاکنون در کنار جاده ها مشاهده نموده ام. البته منطقه ما آهو و گوزن و خرس و پلنگ و یوز ندارد وگرنه آنهارا هم می دیدم. دوستان شکارچی می دانند که به ندرت می توان همه این حیوانات و پرندگان را در طبیعت یافت ،آنهم به این راحتی.

شب حیوان به داخل جاده می آید. شدت نور ماشینها دیدش را مختل می کند و معمولا به دلیل سرعت وسیله نقلیه و دیر شدن برای ترمز "وگاهی عمدا" حیوان یا کشته می شود یا آسیب جدی می بیند. گاهی هم وسیله ها آسیب جدی دیده یا دچار سانحه وخیم می شوند.

اما راه حل چیست. چه باید کرد؟ شکارچی که نیستند که جریمه شان کنند.

بهارگذشته یک آشنا می گفت بالای گردنه دوتا کبک توی جاده دیدم. گفتم خوب بعد چی شد؟ گفت: تا خاکی دنبالشان رفتم ولی در رفتند!!!!

 چرا اینطور است؟

چون همه فکر می کنند اگر یک جانور را بکشند می رود جزء افتخاراتشان. می شوند شکارچی!!

چون فرهنگ نداریم. یا اگر داریم غلط است. چون هنوز برای حیات وحش و مخلوقات خداوند متعال هیچ ارزش و احترامی قائل نیستیم. چون هر وقت بیرون می رویم می ترسیم ما را گرگ بخورد. آخر مگر گرگ از جانش سیر شده؟

 باید ببخشید"این جور افراد را باید موش کور بخورد تا ...."

یا می گویند: این حیوانات موذی؛ آخر کدام حیوانی را دیده اید که کلاهبرداری کند یا احتکار و پولشویی و فساد و..؟؟

البته بحث کنترل جمعیت و شکار و بهره برداری و کنترل آفت جدا است. مبحث ما کشتن بی دلیل است و به دلیل عدم آگاهی.

باید فرهنگمان را درست کنیم. باید خودمان را در مرحله اول و اطرافیانمان را در مراحل بعد آگاه کنیم. خود سازی که فقط دینداری نیست. نادان دین هم داشته باشد خیری ندارد.

دوستان عزیز اکثر شمایی که این مطلب را تا انتها خوانده اید. خودتان اینها را می دانید و لازم به تذکر ندارید . فقط بیایید به آنها که نمی دانند بگوییم و آنها را آگاه کنیم. اگر راهکاری بلدید در نظرهایتان قید نماید . خوشحال می شوم نظر شیفتگان طبیعت را بدانم.

منتظر نظرات پرمهرتان هستم.  در پناه خدا باشید ، یا حق.

[ جمعه 1386/11/19 ] [ 3:22 ] [ ع-آقا ]
سلام بر دوستان عزیز من در سال گذشته وبلاگی در پرشن بلاگ ساختم که با هک شدن این سایت دیگر رهایش نمودم. مطلبی در آن وبلاگ نوشته بودم که اکنون آن مبحث را با شما در میان می گذارم. بحث در مورد تعادل در طبیعت وعوامل موثربر آن است. در منطقه ما چون محیط نسبت به شهرهای اطراف متفاوت است و از نظر آب و هوا و پوشش متفاوت است،می توان طبیعت را به صورت دقیق زیر نظر داشت. تغییراتی در طی چند سال تجربه و مشاهدات من اتفاق افتاده است که نحوه زندگی و تنوع جانوری را تحت پوشش قرار می دهد. مثلا در چند سال پیش تعداد کلاغ های سیاه و سفید زیاد نبود . امروزه تعداد بسیار زیاد شده است. در هر باغ حداکثر یک جفت زاغی لانه می بست واکنون تعداد خیلی بیشتر شده است. قبلا گرگ و شغال و روباه به تناسب در طبیعت دیده می شد. اکنون شغال بسیار زیاد شده وحتی در کوچه ها و خیابانها دیده می شود ، گرگ انگشت شمار و روباه به تعداد کم دیده می شود. البته دو سه سالی است که تعداد گرگ ها و روباه ها بیشتر شده است و من شاهد پرورش بچه روباهها در لانه واقع درتپه بالای باغمان بوده ام. تعداد گنجشکها به شدت زیاد شده است. اینها همه که گفته ام در حال افزایش شدید هستند مانند کلاغ ،گنجشک،زاغی و شغال موجوداتی هستند که به نحوی ازدیاد بیش از حدشان برای محیط زیست اثر منفی دارد. مهمترین دلیلی هم که در چرخه زندگی و ازدیاد بیش از حد همه اینها موثر است ، همزیستی با انسانها و استفاده از زباله است. باید فکری کرد وگرنه زمانی از خواب بیدار می شویم و می بینیم خیلی دیر شده است. کارکنان سازمان حفاظت از محیط زیست هم که با این وضعیت حجم بالای محیط و تعداد کم نمی توانند در همه جا حضور یابند. تلاش این عزیزان قابل تقدیر است اما در بعضی مواقع بحرانی ما همه باید مرد عمل باشیم. من دیروز با یکی از دوستان داخل برف شدید برای کوهنوردی و پیاده روی به منطقه زیبایی که محل زندگی چند تا گرگ وچند خرگوش صحرایی و گله ای تیهو و محل گردش عقاب طلایی و شاهین و قرقی و گله های پرنده های آوازخوان از انواع مختلف است رفتیم. با نهایت تاسف شهرداری زباله های یک روستای تازه شهر شده را با کامیون می آورد و در دره می ریزد . درست در بالا دست نهر آبی که همان روستایی ها از آن می خورند و باغهایشان را با آن آبیاری می کنند. صحنه تاسف باری است. باد کیسه های پلاستیکی را در همه طرف پخش کرده و این دره زیبا با این تنوع زیستی حالا شده محل کلاغ ها و سگ های ولگرد. تازه به دلیل بارش برف کامیون نتوانسته بود به محل برسد و دو ماشین زباله را در لب جاده جلوی راه عبور خالی کرده بود. اگر مسئولی یقه راننده را می چسبید آیا باز هم این کار را می کرد. (آیا مسئولی هست که دردسر را بپذیرد و یقه ای را بچسبد؟) مشکل دیگر سیل نخاله های ساختمانی است که در حاشیه شهرها زیبایی کوهپایه ها و دشتها را به زیر زشتی خود و زشتی انسانهای سودجو می برد. ما همه مالیات می پردازیم .چه بخواهیم و چه نخواهیم. اما این مالیات چه می شود. چرا نظارت نمی شود. چرا شهرداری و اداره بهداشت و اداره محیط زیست خودشان از همه بدتر می کنند. آیا سرچشمه نهری زیبا در بالا دست دره ای که باغهای مردم در انتهای آن است و آب نهر مصرف دامها و اهالی می شود جای ریختن زباله است. و رها کردن زباله نه دفن؟ بگذریم ، نیست گوشی شنوا و اگر هست ، مال کسانی است که کاری ازشان بر نمی آید بجز تاسف خوردن. من بهار امسال به سرکشی یک لانه قوش رفتم. خیلی امیدوار بودم پرنده را در حال غذا دادن به جوجه ها ببینم. میدانید چه دیدم؟ در زیر درخت لاشه جوجه ای با کرک های مخملی سفید که سینه اش پاره شده بود . بجز کلاغ چه موجود خبیثی این کار را می کند؟ من بارها شاهد کشته شدن جانوران زیبایی به دست این کلاغ های بی خاصیت بوده ام. قبلا در باغمان بلدرچین می دیدیم. مرغ کاکلی(پرنده ای از خانواده بلبل ها) در زمینهایمان لانه می بست. اما من دیدم که شغال لانه را و تخمها را نابود کرد. بلدرچین هم ناپدید شد. دیگر روی زمین امن نیست و خانواده کبک فقط روی زمین لانه می بندند. شغالها هر تخم و جوجه ای را نابود می کنند. یک کبوتر جنگلی دو سال بر روی درختان ما لانه بست و در هر دو سال تخمهایش را زاغی از لانه ربود. مگر یک کبوتر می تواند با او در بیفتد. با آن صدای ناهنجارش همه را خبر می کند و با آن منقار طویل و بد قواره زخمها بر او می زند. گنجشکها هم با خوردن همه دانه هایی که ممکن است پیدا شود. و با بیماری هایی که شایع می کنند زمینه نابودی سایر بلبل ها و سهره ها را فراهم می کنند،آخر خودشان اینقدر زباله خورده اند که دیگر به میکروبها عادت کرده اند.قبلا گنجشکهایی که می گرفتم تمیز بودند اما در سالهای اخیر که جمعیت بی رویه رو به افزایش است در روی سر و گردنشان انواع کنه و شپش را دیده ام و هیچ عین خیالشان نیست . قبلا مردم از کنجشکها شکار می کردند و این برای سلامت نسل گنجشکها و سایر پرنده ها مفید بود هرچند از نظر بعضیها این جنایت محسوب می شود. قبلا طرلانی هر روز زمستان به داخل حیات ما و همسایه می آمد و در گله گنجشکها طعمه ای صید می نمود. ما نیز این صحنه زیبا را که بسیاری آرزوی دیدنش را دارند تماشا می کردیم. وقتی طرلان پیر شد همین کلاغهای لعنتی نابودش کردند. یک قرقی هم گاهی می آمد که الان دوسال است خبری ازش نیست. به نظرشما باید چکار کنیم؟ مردم ما عادت دارند نان خشک هایشان را می ریزند بیرون برای پرنده ها می گویند ثواب دارد . آخر مگر بجز شغال و کلاغ و سگ ولگرد چیز دیگری هم نان خشک می خورد. من فکر می کنم باید کاری کرد. دخالت در طبیعت اشتباه است اما وقتی دخالت نا صحیح در طبیعت وضعی را به وجود آورده که جز با دخالت انسانها درست نمی شود باید دخالت نمود. باید جمعیت همه چیز خوارها و طعمه خوارها و زباله گردها را کنترل نمود.اگر این کار را انجام ندهیم روزی در حسرت دیدن پرندگان شکاری و پرندگان آوازخوان و بلدرچین و کبک و تیهو و خرگوش و روباه و در یک کلام حیات وحش خواهیم بود. البته این برای دوستان شکارچی و اهل طبیعت مهم است. آن بی خیالهایی که فرق کلاغ و قوش را نمی دانند و تا حالا از شهر بیرون نرفته و جانوری را بیرون از تلویزیون ندیده اند برایشان چه فرقی می کند. ما عادت داریم در آسمان به دنبال عقاب بگردیم. ما رد گرگ را از شغال تمیز می دهیم و برای ما از همه مهمتر است. اگر دوستی راه حلی بلد است بگوید تا بقیه هم استفاده کنند. من که فکر می کنم بهترین راه حل کنترل زباله است. و اگر متخصصان صحیح بدانند کنترل تعداد این آفاتی که نام بردیم به نحوی که تاثیر منفی نداشته و تعادل را برقرار کند. امید است که سخنی کز دل برآمد بر دلی بنشیند. منتظر نظرات شما هستم
[ جمعه 1386/11/12 ] [ 15:21 ] [ ع-آقا ]
سلام بر دوستان عزیز

اکنون مطلب آماده ندارم.

خاطرات نیمه کاره را ادامه خواهم داد اما نه حالا. داستانهای شکار هم باشد برای بعد. سر فرصت از صید ماهی و پروانه و .. می نویسم. اکنون قصد دارم عکسهایی از محیط زندگیم را برای شما بگذارم.البته سرعت اینترنتم پایین است و تا هر جا که توانستم پیش می روم.عکسها سه فصل مختلف گرفته شده اند. در پاییز دوربینم را همراه نداشتم و عکسی تهیه ننمودم.بید قهوه ای بزرگترین بید منطقه.اواخر بهارشکوفه های بهاری درخت بادام

غروب تابستان

غروب یک روز زمستانی

 

[ پنجشنبه 1386/11/11 ] [ 1:58 ] [ ع-آقا ]
سلام

این هم باقی عکسها.

تعداد عکسها زیاد است اما فرصت آپلود با این سرعت پایین را ندارم.

به خواسته دوست عزیزی که تصاویر و کلیپ های شکار درخواست نموده اند لینکهایی در وبلاگ قرار

می دهم . هرچند که مطالب نامنظم می شوند.

شکار شیر

موفق و پیروز باشید.

سهره صید شده

چشم انداز منطقه صید.

[ یکشنبه 1386/11/07 ] [ 1:37 ] [ ع-آقا ]

سلام

دیروز باز به یاد گذشته ها افتادم. قبلا با دوستان به صید سهره می رفتیم. آنها که این کار را تجربه نموده اند می دانند که روش ارتباط برقرار کردن سهره ها از طریق صدا چقدر زیباست.

حس عجیبی به انسان دست می دهد. ما از روشهای صید وسیع مانند پهن کردن تور و سایر روشهای مخرب استفاده نمی کردیم. از قفس های تله دار استفاده می کردیم.

یک پرنده که از قبل تهیه نموده بودیم در داخل قفس مرکزی قرار داده و در داخل تله ها دانه می چسباندیم. پرنده (پرنده صداکن) معمولا پرنده ای بود که ترسی از انسان نداشت و رام شده بود.

این پرنده شروع به آواز خواندن یا دانه خوردن و بازیگوشی مشغول می شد . سهره طلایی در حال پرواز صدایی از خود تولید می کند که اهل فن آنرا از دور دست ها از صدای سایر پرندگان تشخیص می دهند.

پرنده ما به محض شنیدن این صدا با آوای خاصی شروع به صدا زدن پرنده می کند. اگر پرنده خوبی باشد و خوب آواز بخواند می تواند پرنده را روی درختی فرود آورد. بعد با آهنگ خاص پرنده را مرتب نزدیک می آورد. به دلیل زیاد بودن تله گذارها سهره ها با تله و دام آشنا هستند و مجرب ها را نمی توان به دام انداخت. در موارد کمی پرنده هایی که تک بودند به دام می افتادند و ما خوشحال به سمت تله ها می دویدیم.

پرنده های ماده و کم ارزش رها می شدند.

در این میان مشکلات زیادی هم ممکن بود پیش بیاید. اول اینکه در این منطقه و کلا در ایران عزیز ما به این کارها به دید کار باطل و الافی می نگرند که جای بسی ناراحتی است.

بعد چرخ ریسک های سرسیاه. این پرنده باکی از دام ندارد و به دلیل کنجکاوی فراوان بسیار به دام می افتد . لحظه ای که سهره ای نزدیک تله نشسته یکی از بدترین اتفاقات ممکن به تله افتادن چرخ ریسکی پرسروصداست که با اعلام خطر خود همه چیز را برهم می زند.

دوم کلاغ زاغی و کلاغ که ،چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است. از همه خطرناک تر حمله قرقی است. در چشم برهم زدنی پرنده داخل قفس را در هم می درد و یا با پرواز خود همه پرنده ها را فراری می دهد.

بارها پیش می آمد که سهره ها غروب روی درختها به خواب می رفتند. سهره طلایی زود

می خوابد. غروب کز می کند بعد هم مانند توپ پشمی سفیدی پرها را پوش داده و سر را زیر بال فرو می برد.

من در موارد زیادی به آهستگی به زیر درخت می رفتم و سهره ای را که ساعتها زیر نظر گرفته بودم در یک جهش سریع با دست می گرفتم. کار دشواری است و صیادان کمی موفق به انجام این کار می شوند.

بعد از کلی اصرار یکی از اقواممان که نوجوانی 15 ساله است ،دیروز اورا به صحرا بردم. تله ای با یک سهره همراه آورد . من نیز سهره ای را که دارم داخل تله ای گذاشتم و راه افتادیم.

به محلی رفتیم که در آنجا سهره زیاد می دیدم. تله ها را برپا نمودیم وبه شاخه درخت آویزان کردیم. پرنده زیاد آمد و سهره های ما هم آنها را خوب صدا می زدند ، ولی در این فصل سهره ها به تله نزدیک نمی شوند. سهره ها دوتا دوتا بودند و می رفتند. یک سهره در دوردست نوک یک درخت گردو نشسته بود. من رفتم تا به سمت تله ها پروازش دهم . نزدیک غروب بود و زمین پوشیده از برف. دیدم که گله ای از سهره ها قصد دارند روی درختی بخوابند. یک دسته برگ خشک از شاخه ای نزدیک زمین آویزان بود . دوربین کشیدم و دیدم که یکی از سهره ها داخل برگهاست. بقیه هم داخل دوشاخه های بالا و نزدیک برگهای خشک نشسته بودند. تله خودم را آوردم و برگ به آن وصل کردم و در درخت مجاور گذاشتم. برف یخ زده زیر پا خرد می شد و  نمی شد به درخت نزدیک شد. از سمت مخالف سعی کردم آنها را به طرف دام بفرستم ولی سه تا از آنها بلند شدند و رفتند پس منصرف شدم.

همراهم که تجربه و توان کافی نداشت داشت یخ می زد. و از سردی پاها شکایت می کرد. تصمیم گرفتم به خاطر او پرنده ها را که نیمه بیدار بودند رها کنم. تله ها را برداشتیم و به راه افتادیم.

شب به دوستم زنگ زدم .همان کسی که باهم زیاد کوه و صحرا می رویم. مستقیم به سمت منطقه رفتیم. به درخت که رسیدیم ، روی برف یخ بسته بود و بدجور صدا می کرد.

گفتم هرچه بادا باد. خودم را قدم قدم به درخت رساندم. دیدم پرنده ای که نشان کرده ام هنوز هست.

به زیر شاخه رفتم پرنده بیدار شده بود . کمی مکث کردم. دستم به آن می رسید اما لباسهای سنگینم نمی گذاشت دو دستم را به دورش ببرم. بخار دهانم و صدای برف داشت پرنده را هشیار می کرد.

نشستم و بعد با یک جهش پرنده را با برگهای دورش گرفتم. پرنده اعلام خطر کرد و بقیه فرار کردند.

به خانه صحرایی دوستم که رسیدیم. دیدم بال راست پرنده در اثر فشار از بیخ از جا در رفته است.

سهره عالیی بود اما این یک ضد حال بود. خیلی با آن ور رفتم اما می ترسیدم استخوانهای ظریف بالش را خرد کنم.

آخر نوک بالش را گرفتم و مستقیم کشیدم. صدایی کرد و جا افتاد. خوشحال شدم که پرنده را از آن وضع ناجور خلاص کرده بودم. سهره طلایی زیباترین نوع سهره است و آواز زیبایی سر می دهد و به همین دلیل از استقبال فراوانی برخوردار است.

عکسهایی از این وقایع را به دوستان علاقمند تقدیم می کنم.

منتظر نظرات پرمهر شما هستم.

قفس تله دار

 

[ شنبه 1386/11/06 ] [ 12:37 ] [ ع-آقا ]
سلام

انشاالله اگر فرصت مناسبی دست داد در مورد یک پرنده نادر می نویسم که

 در استان ما می زیسته و

تقریبا ناپدید شده است."میش مرغ"

اگر دوستی در مورد این پرنده اطلاعات دارد در نظرات منعکس نماید.

من یک عکس از پرنده ای تاکسیدرمی شده در موزه همدان که مربوط

 به سالهای دور است تهیه نموده و در اختیار شما قرار می دهم.

نام علمی (لاتین)پرنده otis tarda می باشد. اطلاعات تخصصی در وبلاگ یکی از دوستان وجود دارد.

http://www.iranian-bird.blogfa.com این آدرس وبلاگ پرندگان ایران است که تقریبا تمام پرندگان ایران را معرفی نموده و دسته بندی کرده است.

میش مرغ

1

2

[ دوشنبه 1386/11/01 ] [ 0:34 ] [ ع-آقا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ مکانی است که شیفتگان طبیعت می توانند با یکدیگر تبادل نظر و اطلاعات نمایند.
دوستداران جانوران و طبیعت و دوستداران شکار و حتی مخالفان آن وارد شوند.
امکانات وب